درباره وبلاگ

کــاش می شد لحظه ها را تازه کرد
قـلـب را از عـشـقـها دیـــوانـــه کـرد
کـاش می شـد دست در دسـتـان هم
درد و غـم را خـــارج از ایـــن خـــانه کـرد
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود
قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود
قول می دهم دیگر با نگاه کردن به عکسهایت عاشق نی غریب چشمانت نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر دست نوشته هایت را نخوانم و به کلبه دلتنگی ات نیایم
اما خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
آخر تو فقط وجودت را از من گرفتی خاطرت در سینه ام جا خوش کرده
این یکی را هیچ وقت نمی توانی پس بگیری.

اگه یک روز کسی بهت گفت که دوسِت دارم ، توسعی نکن بهش بگی دوسش داری ،اگه گفت عاشقته ، سعی نکن عاشقش باشی ، اگه بهت گفت همه زندگیش تویی ، سعی نکن همه زندگیت باشه ، چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم ، اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی .
در عرض یک دقیقه می شه یه نفر رو خرد کرد ، در عرض نیم ساعت میشه یکی رو دوست داشت ، در عرض یه روز میشه عاشق شد ، ولی یه عمر طول می کشه تا بتونی یه نفر رو فراموش کنی .
![]()
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی
خدايا: به هر که دوست ميداري بياموز که ، عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ، دوست داشتن از عشق برتر
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
ديگر از هر چه هست ، بيزارم
مثـل ابر بـهار مي بـــارم

نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
سلام به تمام دوستان عزیزم که هنوز منو فراموش نکردن.
قبل از هر چیز میخواستم به خاطر انکه یه دفعه شما رو ترک کردم عذر خواهی کنم .
ولی حالا دوباره اومدم تا دوباره شروع کنیم.
فکر کنم یه ۷۰/۸۰ روزی بود که نبودم ولی سعی میکنم جبران کنم.
ممنون![]()
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت
به من بگو چرا سر بسرم میزاری
چرا راحت دیگه بهم نمیگی دوستم نداری
بگو ازم چی دیدی
چرا تنهام میزاری
بگو ظالم
مگه نگفته بودم به پایه تو می مونم
چرا باور نداشتی تو من و قال گذاشتی
من که کاری نکردم من که چیزی نگفتم
چرا ظالم
عشق من و فروختی به یه عشق دیگه
ارزوهامو به باد دادی با یه اشاره
شوق عشق مو بی بهونه ازم گرفتی
چرا ظالم

شبهایی که تنهام همدمی ندارم
یاری ندارم , نایی ندارم
یادمه تنهام گذاشتی
من و نخواستی , چرا نخواستی
عکسهاتو دارم می بینم
دستام می لرزه وقتی می بینم
از رفتن تو چند سال داره میگذره
هنوزم به یادتم هنوزم چشم براهتم
انقدر منتظر می مونم تا بیای دباره پیشم
دباره پیشم
بیا عشقم بیا عشقم
بیا ببین دیگه شکستم
من شکستم قریب و خستم
چرا رفتی پیشم نموندی
مگه چه کردم مگه چه کردم
سرتو بزار رو شونم
اروم بگیرم اروم بگیرم
----------------
اگه بخوای بدونی من کی هستم
یک عاشق و قریب و خستم
نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت

عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد.
هانس نوون
عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید.
کی نودسن
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید.
هلن کلر
این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند.
فرانکلین پی جونز
اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست.
هرمان هسه
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:53 موضوع | لینک ثابت
يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟
گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...
گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام
نزار ...
گفتي به چَشم ...
حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:46 موضوع | لینک ثابت
چقدر تنهایم ودر این تنهای
بدنبال احسای تو میگردم
من که مهر را گدائی میکنم
ولی مهر تو را من با جانم میخرم
مهر تو را ای مهر بانتر از همه
ومن دلم را برای تو به ارمغان
می اورم
ای زیباتر از همه
نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت
بر خود قرار كرده ام كه ديگر شرح هجر را بر دلدار ننويسم تا آسمان دلش همواره آبي باشد و من نيز آسمان دل را به رنگ آبي تعلق خود منقش كنم تا او نيز آبي ببيند.اما سيل اشكهايم اين رنگ را از دل مي شويد و رنگ لاجوردي كه واقعيت دل است را هويدا ميكندو من مي مانم مستاصل از اين رنگين كمان تك رنگ كه كمانش از ديروز آشنايي تا به امروز رسوايي ادامه دارد.
گاهي اوقات زمان چنان سخت و طاقت فرسا گذران مي كند كه آرزوي خرده نسيمي از كوي دوست را داري تا بر اين حركت ناميمون سرعت بخش تا اندكي نفس در سينه خانه تازه شود،اما گويي هوا چنان ساكن و بي حركت است كه اين چاره نيز بي اثر است.
كلمات در گلويم بغض شده است و ايكاش توان آن بر من ميسر بود كه اين بغض را به جمله تبديل كنم تا شايد مهرباني را بر خود مستور و پيروز گردانم.
دوستان عزيز
چهار شنبه شب مشهد بودم ،بامدادان بر حرم پنجه ساييدم و در عجب بودم كه در حرم يار به جز دلدار نديدم،همه محتاج ،صورتها بر آسمان ،ضجه و شيون فضا را پر كرده بود،دوست داشتم مثل بقيه نيازم را فرياد مي كردم،دوست داشتم عرش را به مهربان قسم مي دادم ،خموش وآرام اما بي قرار و ملتهب نيازم را به مهربان زمزمه مي كردم،حال عجيبي داشتم سراپا خواهش شده بودم و تمنا ،غرق در سراب وصل و سرخوش از باده بشكسته و جامي ريخته ، نمي دانم به چه دلم خوش بود كه اينگونه وصالش را طلب مي كردم و چون باز آمدم چون آمدنم دستانم خالي ،سينه پر و تنها تغيير در چشمانم بودكه مژگانم خيس و مردمك چشم قرمز .
نمي دانم تمنا تا كجا مي بايد ،گويا خداوند در خواب شيرين بودم و من نيز در ياد شيرين.
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
من پرستوی خزان دیده ی خاموش توام
نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستان کلبه عشق من
شرمنده مدت زیادی بود از شما دور بودم و این برای من خیلی سخت بود
ولی حالا دوباره برگشتم و امیدوارم دباره در کنار هم یک وبلاگ زیبا رو درست کنیم.
نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت

کاش می شد در زمان عاشقی
عشق را در هر کجا فریاد زد
درمیان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یافت کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست
لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان راقاب کرد
کاش می شد..............................
نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو
پرواز کرد و چون مرغی رها شکست
یک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بینوا شکست
ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست
امشب ستاره ها پی دلداری آمدند
اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسی........ای کاش
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت